دست نوشته ها ی یک کودک فهیم

می شود گفت مدت زمانی است که به دانشگاه میام هر روز صبح پدرم مرا به سر به زیر بودن در مسیر رفت و برگشت دعوت میکند. او مرا خیلی دوست میدارد و صلاح مرا می خواهد . صبح ها ترمینال خیلی شلوغ می باشد و اتوبوس ها خیلی زود پر می شوند بچه ها برای اینکه وحدت و یکدلی خودشان را نشان بدهند همه با هم به درب اتوبوس آویزان می شوند چون به نظر ما اینجوری با حالتر می باشد. بچه ها بسیار مرتب و منظم هستند و در ابتدا کیف و کلاسورشان را هم روی صندلی های جداگانه میگذارند شاید فکر میکنند که جا زیاد هم می آید اما بعد جای کیف و کلاسورشان را به افراد دیگر می دهند اتوبوس های اینجا همه ضبط های سی دی دارند تازه در بین راه آهنگهای عشقولانه هم پخش می کنند بچه ها بسیار به فکر یکدیگر می باشند و شماره شان را برای یکدیگر بلوتوث میکنند تا اگر مشکلی داشتی تماس بگیری. بچه ها بسیار مشتاق علم می باشند و برای هم عکس های علمی هم میفرستند که این عکسها بیشتر در زمینه های آناتومی بدن ، ادبیات و شعر و تحلیل کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی می باشد.

رانندگان محترم علاقه زیادی به سکه یا اسکناس پنجاه تومانی می دارند و اگر تراول هم به آنها بدهی طلب پنجاه تومانی می کنند.

بچه ها معمولا به جزوه خودشان علاقه ندارند و سعی میکنند جزوه شخص دیگری را به دفعات بگیرند و کپی بنمایند. به قول پدرم آدم در محیط دانشگاه خیلی چیزها یاد میگیرد راست می گوید مثلا یکی از چیزهایی که من فهمیده ام این است که معمولا پسرها از روی جزوه دخترها بهتر درس یاد میگیرند.

 چون الان ساعت سه نیمه شب است و من مسواک نزدم و صبح باید بروم سر کلاس باید بخوابم  پس ادامه ی داستان را بعدا تعریف می کنم