حرف تازه ندارم....!!حرف همان و من هم همان !!

و می نویسم ...!که تا از یاد نبرم طعم احساس های نابه لحظه های تنهایی را ... می نویسم تا به این دلم بی مرامی نکرده باشم رفاقتم را به جا آورده باشم

  دیگر اینجا نوشتن هم عادتی شده است مرا ... کاش حس تازه ای نیز بود در هر بار نوشتن ...

دوباره زمستان می گذرد ... و بهار فرا خواهد رسید ... گردش انتقالی زمین ... و حرکتی وضعی ... نه از جنس زمان باشد  که از جنس جان هم هست .... این همان گردشیست که گاهی دل را زنده می کند که جایی خالی کند  برای ضبط ، رد شدن زمان و من دارم صدای رد شدن زمان را با ضبط صوت دیداری و شنیداریم برای خود نوار می کنم

روزگار دیگر شتاب گرفته و بی رحمانه از من هم رد می شودو من می مانم و قصه ای که زندگی می نامیمش...

خوبی روزگار ما به این است که می گذرد ..