و غزل های ناب....
ریشهء سرو جوان با خاک صحبت می کند
از عذاب تشنگی با وی شکایت میکند
با زبان خشک برگش بید میگوید که : آه
ابر هم دارد به باغ ما خیانت میکند
این خیانت نیست –گوید نارون با پوزخند-
ابر دارد به اجاق پیر خدمت میکند
باد همدردانه میپیچد به گرد ساقه ای
ساقه زان همبستگی, احساس جرأت میکند
تن به نزد ساقه ای خشکیده چون خود میکشد
تا بگوید که تبر اینجا حکومت میکند !
هیچ میدانی ؟ خبر داری ؟ رفیق سوخته !
که عطش با آتش سوزنده وصلت میکند ؟
جوی خشک و برکهء خالی حکایت میکنند:
تشنگی امسال هم دارد قیامت میکند
هر درختی را که می خشکاند از بن تشنگی
تیشه در بین اجاق و کوره قسمت میکند
باغبان ما –شریک دزد و یار قافله-
ایستاده است و برین غارت نظارت میکند
ساقهء دوم نمی گوید جواب و اولی
از طنین گفته های خویش وحشت میکند
هر گره در ساقه ها, گوشی است- می گوید به خود
و سپس لرزان به جای خویش رجعت میکند
اثری از استاد حسین منزوی