به عزم سفر رفتن، هی دلم استخاره می خواهد برای رفتنم ؛ نشان راه از این وآن می خواهد سفر در کوچه پس کوچه های نگاهت هم این همه دردسر می خواهد........

 نشستم کنار خاطرها که می اینگونه مرا بالا و پایین می کند خودش دلش صحراست و سخن از قرق جارزن(جا ارزن) میکند 

 چه راحت پک می زند بر این قلیان، که دل من هم همچو آب قلیانش قل قل  میکند امروز آمده ام ، آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانیم  حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانیم حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانیم...

 ومن تشنه ی کلامی هستم که نسیمی بشود بر زغال های نیمه سوخته ی دلم .......

الان که نشستم برابرت واژها  همه جا را گرفته اند قلمم بندری می رقصد و من دلم گرفته و شاید این واژهها بهانه باشند ..... 

 چشم هایش سوی ماه است ، ماه از کور سوی پنجره زخمی به نظر می رسد روبه من می کند و می گوید شاید فهمیده باشی چه میگوید؟(ماه) او دو شب قبل از آسمان آلمان رد شده  و دیشب هم از روی آسمان فلسطین شاید سنگ هایی که بچه های فلسطینی پرتاب می کردند بهش خورده باشد ...!! الانم که از آسمان ما رد می شود دلش خون شده اخه دگر جوغولوم خاص و دستکی نیست که باهام درد و دل کنند ...

وناگهان با صدایی خاطره از سرم می پرد ومن بی حسن مقطع مانده ام قسمت نشد در بزم شعر هم همراه من تا انتها باشی....

 و روی برگی به یادگاری برایم می نویسد :وفا به صفای قدیمت دلیل شد که دلم هنوز که هنوز است شاعرت باشد