الفبای زیبایی را از برم...
بلهِ همینطور است که می گویی!
مگر می شود؟ یک اتفاق بد تمام قشنگی ها را برایم پاک کند مگر می شود؟ وقتی به چشمان مادرم نگاه می کنم عاشق نشوم مگر می شود؟ خنده های پدرم را به تمام رگ هایم تزریق نکنم .نه نه! من نمی توانم زیبایی های همنشینی با کسانی که بوی ادکلن دوستی را ترشح می کنند نادیده بگیرم یا من وقتی که به زیارت چشمانی که بوی شراب چند ساله را می دهند می روم ،آنجاست که می توانم زیبایی را تفسیر کنم من عاشق این احساس های پاکی هستم که راهشان صاف صاف است...
و من قشنگی های روزگار را گاهی جذر می گیرم در انتگرال چند گانه می گذارم و هی بالا و پاینشان میکنم
برای من هوا دونفره هم که باشدُ جمعیتی در من است
و عشق برای من بی آنکه در بزند با فانوسی در دست و برقی در چشمان می آید...
آسمان ، زمین ، عشق ، هوا ، نفس و حتی باران نیز چون همیشه زیباست ...
بگذریم...
تابستان شد تیر ماه آمد ماه تولد من و تو...
دلتنگم دلتنگ هفت شاخه گل رزی هستم که به شب بیست و ششم همیشه برایم تفسیرشان می کردی
از تو و این تیر با چه کسی حرف بزنم؟ چه کسی باور می کند بهشت را در دستهای تو دیده ام و زمین با همه ی عظمتش در دگمه ی پیراهنت نشسته بود! چه کسی باور می کند جنگل های انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم شد
ای دوست از دست رفته ام سهم من از تو حادثه ای بود در کلام....
در زیر یک شعر چاپ نشده از استاد محمد علی بهمنی می آورم با تغیراتی اندک، که دوتاریخ می باشد ، تاریخ های داخل پرانتز مربوط به اصل شعر می باشد
شاید من
بیست و ششم تیر(پانزدهم اردیبهشت) به دنیا آمده باشم
وتو سی تیر(بیست و هفتم فروردین)
شاید هم
من و تو سالی دوبار متولد می شویم
موهبت اندکی هم نیست
ز یانی هم به هیچ کس و هیچ نهادی نمی رساند
نه تعطیلی تقویم اضافه می شود
نه هیچ تبصره ای برای دوباره به دنیا آمدنمان
شاخه گلی قائل است
و.
.
وفا به صفای قدیمت دلیل شد که دلم هنوز که هنوز است شاعرت باشد