زندگی شاید همین باشد.!
اه ای رفیق..........
نان گرم سفره ام را با تو قسمت کرده ام ای دوست ..........
مرداد که می آید می دانم یاد چه کسی بیفتم، کدام دریغ همیشگی دوباره زنده می شود تا در پس پرده ی این همه سال دست های مهربانش را به خاطر بیاورم که حسرت یک بار دیگر فشردنش هنوز با من است.
سالی دیگر از آن روزی که حسرت دیدار مان برای آخرین بار برای همیشه روی دلم ماند می گذرد،
آن غروب لعنتی آخرین روز مرداد که بغض ناخوانده ای گلویم را گرفته بود نمی دانستم از کدام حادثه ی نامراد خبر می دهد که بی اختیار اشک از گونه هایم سر می خورد و خیابان های سده را بی اعتنا به رهگذران گز می کردم، وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود، آن قدر دیر که از رفتن همیشگی محمد رضا بیشتر ازبیست و سه روز گذشته بود
چندسال گذشته و داغش هنوز آن قدر تازه است که غروب های پنج شنبه حس می کنم هنوز آرام و مهربان روی سکوی جلوی خانه یشان نشسته و هنوز دلواپس من است، با همان چشمان، و چشم دوخته به پیچ کوچه تا من از راه برسم. نمی دانم آن غروب لعنتی مرداد چگونه و چقدر منتظرم ماند، چقدر چشم های مهربانش منتظر رسیدن من بود، اما من هیچ وقت نرسیدم، رسیدم اما وقتی که دیگر چشم هایش برای همیشه بسته شده بود.
راستی به همین دلیل ساده نیست که بعد از این همه سال هنوز احساس می کنم غروب های پنج شنبه روی سکوی کنار خانه نشسته و چشم هایش منتظرند
...
غروب پنج شنبه باشد و دلم هوای باریدن به سرش زده باشد و همنشینم عشق داریوش باشد و داریوش هم یاور همیشه مومن را بخواند...آن موقه چه می شود با این دل کرد..