یک پنجره برای دیدن..
وقتي آدمها به هم دروغ مي گن چه اتفاقي افتاده؟!وقتي اشخاص، به راحتي مرتکب بي مهري مي شن و بعد خودشون رو پشت کلمات بريده بريده پنهان مي کن چه چيزي تغيير شکل داده ؟!
اون لحظه اي که از طبقه بيستم ذهنشون به آدمهايي که از بد حادثه در همکف زندگيشون،آسانسور ترقيشون دچار مشکل فني شده،نگاه مي کنن لبخند مي زنن جاي چه معيار هايي عوض شده؟!
يا نه! اونوقتي که يک درمانده از هزار آزمون سخت ،با چهار موتور اضافي کم سوخت سعي مي کنه بالهاي غيرتش رو تا ارتفاعي قابل توجه برسونو درقبال سرنشينانش چشم انتظارش حسابي احساس مسوليت مي کنه ...اونوقت که پاسخي جز شرمندگي به سوال هاي پي در پي مسافراش نمي ده نبايد پرسيد اين تفاوت از کجاست و اين دست خالي و اون دست پر چطور بين صاحبانش تقسيم شده؟!
وقتي بزرگ ميشيم انگار خيلي چيزها را در کودکي جا ميگذاريم .آرزوهامونم هم مثل يک خط موازي در کنار ما حرکت مي کنه و اگه بزرگتر نشه تن به کوچک شدن هم نميده.
بعضي وقتها به اين نتيجه مي رسيم که اکثر آدمهاي اطرافمون دقيقا اون چيزي نيستن که نشون مي دن . براي همينه که ما هر از گاهي به نقطه صفر در قبال اونها نزديک مي شيم و دريغ که دوست داشتني هاي ما گاه چنان با مهارت تن به دروغ مي سپارن که مجبوريم ازشون کيلومتر ها دور بشيم چه کسي اهميت مي ده؟!دروغ مثل خيلي از واژه هاست که عادت کرديم بشنويم هر روز هر روز به تکرار و تکرار و دلمون تنگ ميشه اگه اونها رو نشنويم.
راستي وقتي آدمها به هم دروغ مي گن، چه اتفاقي افتاده؟!
صداقت رفته به مرخصي طولاني مدت؟درون ضعف شده؟چهره بازيگر شده و زبان نقال کلمات هزار رنگ؟ چه ارزون مي فروشند صداقت کلام و صداقت دل و مهرباني چهره رو،به دغدغه روز ،به مشغله ذهن، به عادت دروغ ،به سوء استفاده از خوش باوري ديگران......
ما بزرگ ميشيم و خيلي چيزها رو در کودکي جا مي ذاريم . راستگويي...!بايد پيداش کرد کي تا حالا برگشته و پيداش کرده؟....به کلمات پايه ميان روابط آدمها توجه کنيد... خيلي ها بر نگشتن که هيچ،خيلي ها رو هم همسفر کردن.
من و شما زير مجموعه واژه مهم مردم هستيم مردمي که اگر شجاع باشن درغگو نيستن اگر ديندار باشن ،ناصالح نيستن ،اگر راز دار باشند پرده در نيستن...!و اگر مهربون باشن من و تو نيستن ما مي شن...!
دیدین بعضی وقتها این (ما) که الگوست و پایه و تاثیر گذار ،از طبقه ی بیستم ذهنش به دوستی،همنوعی،همدلی ومتوقف در راه رشد،چه نگاه طبقاتی میکنه و بدتر ازین که از این نگاه متاسف نیست .... هیچ متاسف نیست.
این تفاخر،کم کم از ذهن به نگاه،به کلام،به حرکات،به رنگ ماشین،محل سکونت،نوع شغل، نوع انتخاب واژه،نام فرزند،نام حیوان اهلی شده در منزل ،مقدار حساب بانکی ،آخرین مدل لباس و پستهای دست و پاگیر در روابط اجتماعی راه پیدا می کنه..بعد...او که در طبقه همکف زندگیه،هنر می آفرینه،خلق می کنه ،معروف میشه ،عرق می ریزه و او که در استراحتگاه ذهنش از هنر اولی لذت می بره و بر هنرش قیمت می گذاره و اتفاقا هنرش رو می خره،فراموش میکنه که از پله های بالا رفته که فرش راهش،روزهای زندگی یه انسان مانده در راه بوده و اما اونی که با تلاش مضاعف می دوه تا برسه به نقطه شروع !حسابش از هنر و طبقه و صداقت و دروغ و...جداست.
اون فقط باید فکر کنه چطور می تونه با اضافه کردن شاخه های اقتصادیش پاسخ بده،نیاز بر طرف کنه زنده بمونه و با تلاشش موتور زندگی رو روشن نگه داره!
دیگه اگه دروغ بگه یانه...خرده نمیگیریم. اگه خلق نکنه سوالی نمی کنیم .اگه از رنگهای ذهن ما دور دور هم باشه فراموشش نمی کنیم.
خدایا!بر مسیر راست ،قوتی تا پای در راه نهیم، شعوری که خوشبخت باشیم،غروری که دروغ نگوییم،تواضعی که فخر نفروشیم،چشمی که تا بهتر ببینیم ،دقتی تا فرق نهیم و چراغی که باز شناسیم مردمان نیک را از مردمان فراموشکار راستی ها و درستی ها!!