هواي خانه سنگين و افسرده است. و چه آزاريست در اين لحظه ها و يادها، بيگانه بودن با شکيبايي،چه آزاريست تنهايي!
من بازهم ميگويم من از اين سه شنبه هاي سياه متنفرم ،وقتي يکي از همين سه شنبه ها محمد رضا رفت،مرا با هر لفظي فريادي بود روزگار سختي بود براي مني که با خاطراتم زندگي مي کنم و خواهم کرد و دلتنگ مي شدم براي دلي که خوب مي شناختمش،روزها مي رفت و و کس نمي دانست چه در دل من مي گذرد . چه تنها با تنهايش در قبرستاني که سکوت را بر تنش خالکوبي کردن هم صحبت مي شدم اما  با گذر زمان که يک حسن بسيار بزرگيه براي زندگي ما ،آرامتر و آرامتر شدم البته اين خاصيت زمانه و زندگي است.
اما در چند روز پيش بازهم بايد باور مي کردم وجود اين سه شنبه هاي سياه را،،وقتي مسعود هم تنها شد.وقتي ارابه ران مرگ امان نداد و کاشان را به تماشا وا داشت وقتي کولي پاييزي سرود مي خواند سرود سرد غمگين جدايي را ،!هنوز در خوانندگيش شک داشتم کاش يه جوري لال مي شد
صداي باد مي آيد طنين شيون و نوحه ، مگر زاينده رود هم مي نالد؟ مگر کوکولیدون مي گريد؟آري همه ي اين نمادهاي شهر به احترامت ايستاده ميگريندحنجره ام سیاه پوشیده است و لحن تلخ عزا سپیده های کلام را در شبانه ای مایوس به خاک می ریزد
مي گويند در لهستان حق وتو به اشراف تعلق دارد ولي کاش من هم مي توانستم  حق وتو داشته باشم براي اين قسمت هاي روزگار
بگذريم ...

اگر چه من از نگاه خسته ي تو رنج مي برم اما بايد از گذشتني ها هم گذشت بايد قدم بر داشت بايد رد شد بايد بودن را دوباره حس کرد باید نوشت و...

زندگی خالی نیست؛

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست!

آری،

تا شقایق هست، زندگی باید کرد

...وباید زندگی کرد ...