......چه بیهوده می گویم
قلم به دست گرفتهای و سطر سطر میباری. قلم به دست گرفتهای و صفحه صفحه رنگ میتراوی. شدت احساس در رگهایت شقایق وار جاری است. اما چرا و برای چی؟
همیشه می گویی برقرار باشی وسبز هان؟ چه بیهوده می گویی آسمان به چشمم شایدآبی باشد. وشاید نبض خورشید بزند هنوز،، وباز هم شاید. سپیدارها در رویای سبز شدن اند. رودها سیالاند. وشاید در دل پیرمردی صفا باشد اما همه اینها به چشمت اینگونه اند و چه هنرمندانه نقابی به چهره زدند تو کجای کاری هان؟
دگر سنگهای کف دلها پیدا نیست تا روی آن ها بنشینم و صفا کنیم دگر جایی برای نشستن هم نیست اصلا من دیروز ناله ی سی و سه و پل را شنیدم هوایش غم زده بود دلش لک زده برای یک جوی آبی!.
دگر زندگی بسان دیدگان سهراب(سپهری) نیست تا«زندگی بر لب طاقچه عادت» از یادش برود؛ آنگونه که از یاد بسیاری رفته بود! زندگی را سرود، نقاشی کرد؛ و مثل آب، در تمام صحنهها، جاریاش کرد،،حالا کجا اینگونه زندگی را معنی می کنند ؟آدرسش را هیچکس نمی داند
این روزها هم:
دگر قورباغه ها و پرنده ها برای دستک جوق غولوم خاص(۱) کنسرت نمی گذارند
دگر اشکف حج محمود(۲) هم سایه اش را از روی زمین دزدیده است
من دیروز حسین خان (۳)را دیدم او هم دلش می خواهد گیتار بزند !!
روزگار جایزه دار ما چه ها که نمی کند...
چه بیهوده میگویم من..
:پی نوشت
نام جویی در سده لنجان۱
نام جایی در سده لنجان۲
نام مردی که پیشترها خوب ویولن می زد۳