من که نمي دانم
شايد تو بداني
اما فقط شايد !!!
شايد بداني از کجا شروع شد
شاید بدانی !!شاید بدانی صدای لطیف امید دهنده ات رد بولیست بر جانم.
و شاید بداانی لحظه های بی تو بودنم زهر آگین است شاید بدانی!!
ماه دنیای کوچکم !
اين بارفقط براي خودت مي نويسم، از گله و شکايت خبري نيست. هر چه هست صحبت از مهر است و وفايي که پاکِ پاک است.آري اين بار فقط براي تويي مي نويسم که آرزوهايت بوي شالي هاي شهرِ باران را مي دهد و نفس هايت انگار آغشته به عطرِ بنفشه هايي است که فقط در کرانه ي خزر مي رويد.
سلام برتو؛ تويي که  حرفهایت گاهي به تلخيِ "لال دانه هايي " (1)است که در کودکي به جاي تمشک نوشِ جان کرده ام. جایت خالی بود ، دست کشیده ات  را قایم کردم تو صندوقچه ، که عطرش نپرد. که عطرش را باد ندزدد .و صندو غچه را هی بو می کشیدم . حیف ، می ترسیدم رایحه ات زود تمام شود .
آهنگ اسمت، عجیب به دل می نشیند . دل آدم را می لرزاند و اشک را بر حلقه ی چشم ها می دواند
دلم می خواهد برایت بنویسم ، حتی اگر فردا امتحان محاسبات داشته باشم و تکالیف مقاومت مصالحم مانده باشد و پلی کپی های فیزیکم  را هم ننوشته باشم .همه را به تو ترجیح می دهم  و فقط می خواهم بنویسم برای تووو
امروز به وقت گل سرخ ، عطر بهمن ماه را می پاشند توی کوچه ما... بوی یاس و رازقی همه صحن و سرای خانه را پرمی کند... می گویند قرار است چشمهایت  از سمت پسین دلگشا فرا برسد بر شیفتگی جانم... تمام پاسبان ها از چند روز پیش راه بر نا سپاسی سرما بسته اند... من هی شمع روشن می کنم و تو هنوز بعد از سالی فرا نمی رسی... هی شعله می کشم و نمی وزی بر هیاهوی جانم....   دو سال زمستان  دیرسال بر من گذشته است... انگار هزاره ای گذشته است بر من بی مشرق چشم هات... از راه که بیایی تمام تاک ها را هلهله برمی گیرد.... رخوتی روی سرشانه ام سر می خورد... انگار دستی می لغزد دور گردنم
آرام آرام گر می گیرم و گونه هایم گل می اندازد... زبانم به هرچه سپیده  طراحیست بازگو نمی شود... غزل می شوی توی هرم دهانم.... تو را نفس می کشم ... بر می خیزم از خودم اما ناهشیار تر از آنم که بتوانم سر از بالش رویا بردارم.... بی آنکه بدانم خزیده ام گوشه ی آرام بر نگاهت... هنوز عطر تو غوغا می کند در بهاری  که روز ناب دنیایت بود  با تو هم نفس بوده ام میان این لکنت بی هنگامه بی وقت....
من زبانم سنگین شده است و به اعتراف خود می کوشم و کلمه نمی شوم و تو می شنوی بی واژگی شیدایی ام را... بریز جرعه ای دیگر بر سیاه مستی  چهارمین شب روزهایی از این ماه هایی که گاهی دوستشان ندارم..... ساز و دهل راه انداخته اند توی سینه  انگار ی جشنی برپاست....
اما بعد از این روزهااا.....

اکیک کوچکی برای تنهایی فردا سفارش داده ام... توی هتل پارک ساحلی همه ما جمع ایم : من و تنهایی و بیقراری روزهای بی تو... من و ثانیه های ناصبوری که آرام آرام نا آرامتر می شوند اشتیاق آمدنت را... من و خنده های مشتاق تو توی پنجره لپ تاپ...من و طعم همیشه ی شیرین زبانی هات...من و پچپچه ی دست نوشته هایم  توی راهرو که همه چیز را از بی تابی های این روزهای من می خوانند و دیوانگی های مرا به روی ام نمی آورند... من و این چند شاخه رازقی که امروز همه خیابان های حوالی با بوی عاطفه  به دنبالت گشتیم

..............................

پ-ن-1- لال دانه: تخم گياهي که در لنگرود "پيلام" و در حوالي رشت "شوند"ناميده مي شود و خوردني نيست ؛ من درکودکي به جاي تمشک خورده ام که بسيار تلخ و بد مزه نيز بود.