،حوصله ی بازی واژه و قافیه را ندارم
با این عطش تا چشمه دیگر دیر خواهد شد..........................دریا اگر باشد دل ات تبخیر خواهد شد
یک شب اگر فرصتی شد سری به میز و نیمکت چوبی که زیر درختان بهار نارنج پر از هوای سپید کاغذهاست بزن. زیاد دقیقه ها را بازی نمی دهم و جز اینکه این قدر بزرگ شدن زیاد خوب نیست می دانی از وقتی بزرگ شده ای و لبخند نزده ای چقدر پیر شده ام گونه هایم گود افتاده است ،حوصله ی بازی واژه و قافیه را ندارم آن طرف تر دور از دغدغه میز و کتاب باد پریشان می کند گیسوی دخترک کوچک همسایه را ،یادت می آید من و تو همیشه در باد می دویدیم از وقتی بی تفاوت شده ای انگاری باد هم بی حوصله می وزد سخن را کوتاه می کنم زیر درختان بهار نارنج هنوز هم عروسک های چوبی تو را می خوانند .بیشتر از دیروز دلم برایت تنگ شده است و....
شبیه همان سالهایی که کودک بودیم