31 مرداد شد.....

تمام حروف هم روزه ی سکوت گرفته اند

زندگانی همه صورتکده ای از یاد است
یاد یاران قدیم
یاد خویشان صمیم
زندگانی یاد است
دلم از یاد کسان هر شبه در فریاد است

.......

آخر چند مرداد

تورا گریه کنم

که دمادم صبح

ماه بر انگشتان ستاره می چرخید

نفهمیدی ضجه های نگاهم را؟

بی تو

هرشب سایه ها در می زنند

 

دنیای این روزای من

این روزها عجیب بر من می گذرد نازنین !... مرثیه نویسی از جنس جغدان شوم مثل سیاهی شب های تا ابد بی سحر شده ام ... مرثیه بر تک تک دوستانم

می گویی: دلتنگی ممنوع!

می گویم: نمی دانم دلتنگی است یا بی قراری، هر چه هست ، بدجوری بر قامت روحم پیچیده.

آتش بزن دلم را ... بسوزانم ... باران گرفته است ... و حسی دوباره از تبار هراس انگیز زندگی ... و یا شاید از تبار نگفته هااا من که دلم هوایی شده است هوای تبار زونکن خاطره ایی را کرده که بوی کاهگل های یکرنگی را می دهند هوای یک شراب نابی که ببردم به ناکجا آبادو باز می گویی:

 کاش فراموشم می شد این خاطره ها،چقدر خاطره هست که روحم را زیر و رو می کند

می گویم: روزها می رود و خاطراتش بر جای می ماند، و خاطرات گاهی از هزار گنج ارزشمند، ارزنده تر است، زیرا همیشه در خود درس هایی برای آموختن و نشانه هایی ارزشمند برای ایجاد تغییرات بزرگ دارد.

 تازگی ها دیگر همه چیز به چشم زیبا نیست  و این بار روی زبانم تاب عباسی درست شده است که می گوید و اینجا چرا اینجوریست  و هی بالا و پایین می رود

تبار ما تبار نقاب هاست تباری از دو رنگی ها از حیله ها  تبار ما تبار بلوتوث بازی هایست که سن نمیشناسد  تبار ما تبار چشم چرانی هاست تبار ما تبار کوچه مردانیست که مردانش در آرایشگاه های زمان زیر ابرو بر می دارند و به تماشای فیلم سینمایی زندگی خود به کارگردانی که نمی دانند گاهی کیست و کجاست می نشینند   تبار ما تبار نیست....نه اینکه تبار نباشد اما کاریکاتور خنده داریست که دل را می زند

به چشمان زل زده ام می گویی:

گاهی ناگفته های ساکت از هزار فریاد بلند رساتر است.

ای دل...

باید بسوزانمت! رحم بی رحم..!!!!!!!

 یا در قایم باشکمان در اتاقکی که گهگاهی قایم می شوی در را برویت قفل کنم می دانی که؟کوچه مردای قدیم کوچه ی این غریبه هاست انگار دل ها هم صادراتی شده است باید در کدام عطار به دنبال دل اصل Made  ایران بگردم دلم تنگ شده برای صمیمیت ساده کودکی که انگار در روح اغلب مردم غایب است.

و می گویی:

 چقدر فریاد روی دلم مانده، در آرزوی رهایی..

.

.می گ و ی م

 نازنینم نوشته ات می شوم بر روی کاغذ های کاهگلی چک نویست تا در اجاق عاشق پیر، مادربزرگت بسوزانیم

و احمد شاملو....

ای کاش عشق را زبان سخن بود...

آنکه می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را زبان سخن بود...

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

ای کاش عشق را زبان سخن بود...

آنکه می گوید دوست ات می دارم

دل اندوهگین شبی ست

که مهتاب اش را می جوید

ای کاش عشق را زبان سخن بود...

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره گریان

در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

 

زندگی شاید همین باشد.!

اه ای رفیق..........

نان گرم سفره ام را با تو قسمت کرده ام ای دوست ..........

مرداد که می آید می دانم یاد چه کسی بیفتم، کدام دریغ همیشگی دوباره زنده می شود تا در پس پرده ی این همه سال دست های مهربانش را به خاطر بیاورم که حسرت یک بار دیگر فشردنش هنوز با من است.

سالی دیگر از آن روزی که حسرت دیدار مان برای آخرین بار برای همیشه روی دلم ماند می گذرد،

آن غروب لعنتی آخرین روز مرداد که بغض ناخوانده ای گلویم را گرفته بود نمی دانستم از کدام حادثه ی نامراد خبر می دهد که بی اختیار اشک از گونه هایم سر می خورد و خیابان های سده را بی اعتنا به رهگذران گز می کردم، وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود، آن قدر دیر که از رفتن همیشگی محمد رضا بیشتر ازبیست و سه روز گذشته بود

چندسال گذشته و داغش هنوز آن قدر تازه است که غروب های پنج شنبه حس می کنم هنوز آرام و مهربان روی سکوی جلوی خانه یشان نشسته و هنوز دلواپس من است، با همان چشمان، و چشم دوخته به پیچ کوچه تا من از راه برسم. نمی دانم آن غروب لعنتی مرداد چگونه و  چقدر منتظرم ماند، چقدر چشم های مهربانش منتظر رسیدن من بود، اما من هیچ وقت نرسیدم، رسیدم اما وقتی که دیگر چشم هایش برای همیشه بسته شده بود.

راستی به همین دلیل ساده نیست که بعد از این همه سال هنوز احساس می کنم غروب های پنج شنبه روی سکوی کنار خانه نشسته و چشم هایش منتظرند

...

غروب پنج شنبه باشد و دلم هوای باریدن به سرش زده باشد  و همنشینم  عشق داریوش باشد و داریوش هم یاور همیشه مومن را بخواند...آن موقه چه می شود با این دل کرد..

همین کافی نیست؟

در دفتر شعرم غزل های بسیاری دارم اما از شاعری می ترسم ..

.........

 باهم و فاصله داریم همین کافی نیست؟

دل بی حوصله داریم همین کافی نیست؟

حرف دیوانگی و مستی و ناهوشیاریست

در غزا هلهله داریم همین کافی نیست ؟

ما که شعری به کسی هدیه ندادیم ببین

در قفس چلچله داریم همین کافی نیست؟

وای ما مدعیان غم عالم شده ایم

از خدایش گله داریم همین کافی نیست؟

زندگی سمت غریبی است بیا بر گردیم

اندکی فاصله داریم همین کافی نیست ؟