این روزها عجیب بر من می گذرد نازنین !... مرثیه نویسی از جنس جغدان شوم مثل سیاهی شب های تا ابد بی سحر شده ام ... مرثیه بر تک تک دوستانم
می گویی: دلتنگی ممنوع!
می گویم: نمی دانم دلتنگی است یا بی قراری، هر چه هست ، بدجوری بر قامت روحم پیچیده.
آتش بزن دلم را ... بسوزانم ... باران گرفته است ... و حسی دوباره از تبار هراس انگیز زندگی ... و یا شاید از تبار نگفته هااا من که دلم هوایی شده است هوای تبار زونکن خاطره ایی را کرده که بوی کاهگل های یکرنگی را می دهند هوای یک شراب نابی که ببردم به ناکجا آبادو باز می گویی:
کاش فراموشم می شد این خاطره ها،چقدر خاطره هست که روحم را زیر و رو می کند
می گویم: روزها می رود و خاطراتش بر جای می ماند، و خاطرات گاهی از هزار گنج ارزشمند، ارزنده تر است، زیرا همیشه در خود درس هایی برای آموختن و نشانه هایی ارزشمند برای ایجاد تغییرات بزرگ دارد.
تازگی ها دیگر همه چیز به چشم زیبا نیست و این بار روی زبانم تاب عباسی درست شده است که می گوید و اینجا چرا اینجوریست و هی بالا و پایین می رود
تبار ما تبار نقاب هاست تباری از دو رنگی ها از حیله ها تبار ما تبار بلوتوث بازی هایست که سن نمیشناسد تبار ما تبار چشم چرانی هاست تبار ما تبار کوچه مردانیست که مردانش در آرایشگاه های زمان زیر ابرو بر می دارند و به تماشای فیلم سینمایی زندگی خود به کارگردانی که نمی دانند گاهی کیست و کجاست می نشینند تبار ما تبار نیست....نه اینکه تبار نباشد اما کاریکاتور خنده داریست که دل را می زند
به چشمان زل زده ام می گویی:
گاهی ناگفته های ساکت از هزار فریاد بلند رساتر است.
ای دل...
باید بسوزانمت! رحم بی رحم..!!!!!!!
یا در قایم باشکمان در اتاقکی که گهگاهی قایم می شوی در را برویت قفل کنم می دانی که؟کوچه مردای قدیم کوچه ی این غریبه هاست انگار دل ها هم صادراتی شده است باید در کدام عطار به دنبال دل اصل Made ایران بگردم دلم تنگ شده برای صمیمیت ساده کودکی که انگار در روح اغلب مردم غایب است.
و می گویی:
چقدر فریاد روی دلم مانده، در آرزوی رهایی..
.
.می گ و ی م
نازنینم نوشته ات می شوم بر روی کاغذ های کاهگلی چک نویست تا در اجاق عاشق پیر، مادربزرگت بسوزانیم
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:58 توسط مجتبی( 7 )
|