بیچاره دلم....

از وقتی که رفتی

پی خودت ...

بی خود همه ی آینه ها را میشکنم !

بیچاره دلم

فکر می کند با تو

یک آینه فاصله دارد ...!

توی دفترم نوشته ای بود.....

و اما امروز ..
گونه هایم گُر گرفته است .
خسته نیستم ، میخواهم تنها بمانم ، در را آهسته ببندید !
شبی، خواب باران و پائیز نیامده را دیدم ، انگار که تعبیر تمام رفتن ها ، بازگشت با زادروز شقایق است .
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمیگیرد .
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک دلم نمیگیرد .
حالا دیگر از هجوم نا بهنگام لکنت و گریه نمیترسم .
به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.
باران که باز بیاید می ماند آسمان و خواب و خاطره ای . یا حرفی میان گفت و لطف آدمی با سکوت خداحافظ ...
خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها ... خداحافظ همدم تنهائیم .
حالا دیدار ما به نمیدانم کجای فراموشی ، دیدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه بادآباد.
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند .
یادت نرود ، به جای من از صمیم همین زندگی سرا روی چشم به راه ماندگان ، نگاهی بینداز . دیگر سفارشی نیست ...
تنها جان تو ، جان پرندگانی پربسته ای که دیماه به ایوان خانه می آیند .
خداحافظ .

هی فلانی زندگی شاید همین باشد.......

هواي خانه سنگين و افسرده است. و چه آزاريست در اين لحظه ها و يادها، بيگانه بودن با شکيبايي،چه آزاريست تنهايي!
من بازهم ميگويم من از اين سه شنبه هاي سياه متنفرم ،وقتي يکي از همين سه شنبه ها محمد رضا رفت،مرا با هر لفظي فريادي بود روزگار سختي بود براي مني که با خاطراتم زندگي مي کنم و خواهم کرد و دلتنگ مي شدم براي دلي که خوب مي شناختمش،روزها مي رفت و و کس نمي دانست چه در دل من مي گذرد . چه تنها با تنهايش در قبرستاني که سکوت را بر تنش خالکوبي کردن هم صحبت مي شدم اما  با گذر زمان که يک حسن بسيار بزرگيه براي زندگي ما ،آرامتر و آرامتر شدم البته اين خاصيت زمانه و زندگي است.
اما در چند روز پيش بازهم بايد باور مي کردم وجود اين سه شنبه هاي سياه را،،وقتي مسعود هم تنها شد.وقتي ارابه ران مرگ امان نداد و کاشان را به تماشا وا داشت وقتي کولي پاييزي سرود مي خواند سرود سرد غمگين جدايي را ،!هنوز در خوانندگيش شک داشتم کاش يه جوري لال مي شد
صداي باد مي آيد طنين شيون و نوحه ، مگر زاينده رود هم مي نالد؟ مگر کوکولیدون مي گريد؟آري همه ي اين نمادهاي شهر به احترامت ايستاده ميگريندحنجره ام سیاه پوشیده است و لحن تلخ عزا سپیده های کلام را در شبانه ای مایوس به خاک می ریزد
مي گويند در لهستان حق وتو به اشراف تعلق دارد ولي کاش من هم مي توانستم  حق وتو داشته باشم براي اين قسمت هاي روزگار
بگذريم ...

اگر چه من از نگاه خسته ي تو رنج مي برم اما بايد از گذشتني ها هم گذشت بايد قدم بر داشت بايد رد شد بايد بودن را دوباره حس کرد باید نوشت و...

زندگی خالی نیست؛

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست!

آری،

تا شقایق هست، زندگی باید کرد

...وباید زندگی کرد ...  

برای مسعود.....

چشم من بیا من رو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

دل هیچکی مثل من غم نداره

مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه

چرا چشمام اشکش رو کم میاره

...

خورشيدٍ روشن ما رو دزديدن

زير اون ابرای سنگين کشيدن

همه جا رنگ سياه ماتمه

فرصت موندنمون  خيلی کمه

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمی آد

تا قيامت ؛ دل من گريه می خواد

سرنوشت چشاش کوره نمی بينه

زخم خنجرش می مونه تو سينه

لب بسته ؛ سينه غرق به خون

قصه ی موندن آدم ها اينه

...

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

برای مسعود ناظم رعایا و دل درد کشیده اش ......

باش تا بهتر و بهتر باشیم ...

نمی دانم از کجا و از چی بنویسم  چه بگویم ...اما این را می دانم که گاهی با حرف هایت و نوشته هایت زندگی کرده ام  و در لحظات بی کسیم تنهایم را با نوشته هایت تقسیم کرده ام هنوز هم در شوک عزیزان از دست رفته ات هستم  کاش دوشنبه ای که با هم بودیم هیچ وقت تموم نمی شد کاش وقتی پشت تلفن بدرقه ام می کردی به دیار گرما(اهواز) هیچ وقت نمی رفتم تا درشرایط بی کسیت در کنارت بودم اصلا کاش می شد از تقویم روزگار این سه شنبه های لعنتی را پاک می کردیم اصلا من این هفته ها را با این سه شنبه های سیاهش نمی خواهم

" وباز هم نمی دانم اینجا چه باید بنویسم اصلا بگذار   از خودت برای خودت بنویسم "
یک قاشق شربت حوصله در لیوان جانم بریز، نه ،نه ،یک قاشق افاقه نمی کند ملاقه را پر کن امشب پرم از تشویش،پرم از دلشوره ،در اتوبان مغزم تریلی های سر درگمی کورس گذاشته اند،تریلی هایی که الگانس مصلحت در برابر شان لنگ می اندازد
و مسعود! این روزها به تو می اندیشم! و نمی دانم هزار قصیده آیا،واژکی از اقیانوس غمت را تحریر می کند؟نمیدانم......
واژها را هر چقدر زیر و رو می کنم نمی توانم چیزی بنویسم نمی دانم برای این مسعودی که صداقتش را روزی یک ساعت و نیم وزن می کند چه بگویم نمی دانم برای تویی که خدا را بر روی طاقچه ی عادت می گذاشتی چه بگویم - آری آقای قصه های همیشه طلایم من این روزها از خودم دلگیرم  وقتی نمی توانم  مسکنی بشوم برای  این دل درد کشیده ات و باز چقدر از خودم بدم می آید وقتی می بینم که عاجزم آری عاجزممممم
و من می دانم که تو قبل از اینها خوب یاد گرفته بودی که با اندوه کنار بیایی و آوارش را بر جانت بریزی و می کوشیدی چله نشینی عزا را ترک کنی  اما نمی دانم آموزگارت آموزش هایش به درد این روزها می خورد یا نه اما می دانم تو می توانیییی
مردم شهرمان خدمات بزرگت را باید خوب بدانند و می دانم که میدانند چه کسی و یا کجا و کی می تواند طعم خاگینه هایی را که با روغن مهربانی و اصیلت برای دیارت پخته بودی انکار کند

به اندازه تمام سنگ های کوکولیدون غمناکی اما چی می شود کرد   پس دوای درت را هیچ دکتری نمی تواند نسخه کند دوای دردت به قول دکتر فرید براتی و استاد عزیز اکبر حسامی در احساس های پاکت  و دست نوشته هایی هست که هم دوای درد ماست و هم خودت! پس باش تا بهتر و بهتر باشیم  و برای مایی که به ناظم سرا معتاد هستیم باید بنویسی تا مخدرمان را تامین کنی
پس باش تا بهتر و بهتر باشیم