ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت....!!

با من امشب چیزی از رفتن نگو.......نه نگو از این سفر با من نگو

من به پایان میرسم از کوچ تو.......با من از اغاز این مردن نگو.

چرا هيچ تصوری از نبودنت ندارم... از بدون تو نفس کشيدن... از بدون تو زندگی کردن... چرا هيچ تصوری ندارم که روزها قراره بيان و برن... و من تورو نداشته باشم...

دلم برای این روزها تنگ می شود

برای این روزها که لبخند میزنی

و لبخندت را میچینم...

بغض کردم

چقدر لال ماندم

بین حرفهایم.....

پ.ن:داداش محمدم يك شهريور ميره سربازي! اين اولين باري كه ما براي يك مدت طولاني از هم دور ميشيم.......

این خانه واژه های نسوزی دارد.........

* نميتوانم جلوي لبخندم را بگيرم

گاهي خنده بيخ گلويم را ميگيرد

آخرش هيچ كس نفهميد نا خوشي من چيست

همه گول خوردند....!

درد دارم...

..........................

* ماندنم اصلا جایز نیست

خیال می کنم تا دقایقی دیگر

عاشق خواهم شد...

هی !هی صاحب خانه

شماره آژانس چند بود؟؟!!

براي خدايم...

*تا حالا اينقدر دلتنگ خدا نبودم....!

رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز ِ من نماز نیست

...

مرا به بند می کشی ازین رها ترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلا ترم کنی

از همه توبه میکنم بلکه تو باور کنی

...

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سرود شد

...

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر توئی ، شکنجه اشتباه نیست !

شاعر:؟؟

باور کنید این شایعات شیوه بعضی از زبان هاست......

یک صبح تیتر زبان این می شوم.......

و یک عصر تبلیغ صفحه اول بزم کوچه ها.........

خودکارم می گفت کاغذ را گول نزن تمام شده ای خدا چه خوابیده باشد چه بیدار تو تمام شده ای و گاهی باورم می شود....

این روزها نمی توانم غزل بخوانم بغض امانم نمی دهد ...تو برایشان بخوان به محمد هم بگو برایت چای نبات بیاورد و به مرغ عشق های عباس که از آدمی نمی دانند بگو به جای حال من از حال خویش بخوانند...

بگو بغض فراهم است و همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست نبودن یا نه!!بودن ، مسئله این نیست میخواهند که من گاهی در حواشی بیش و کم باشم

بگو همین که سهمی در شاعر داشته باشی بی نیاز خواهی شد....نه بیم دزدیدن،نه هراس گم شدن.......ونه دلشوره حرف های ممیزان مردمی

بگذار قهوه هایشان را بنوشند تا باورشان شود من به فنجان آنها نمی گنجم

بگذار سکوت کنم...

حرفی برای گفتن اگر بود دیوارها سکوت نمی کردند

دیوار ...ای قامت بلند....

آیازبان آجری تو...در بند بند سیمان ....محصور مانده

یا روزگار جایزه دار ما...حتی تورا به عرصه ی تبلیغ خوانده است..(بهمنی)

 

چند خط تيره(-)!! و چند جمله.......

- می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنی در شهری که در آن هیچ کس خواندن نمی داند!شعر می خوانی در سالنی متروک.. و شرابت را در جام کسانی می ریزی که یارای نوشیدنشان نیست

 - مي دونيد؟!آخه همه ي رفاقت ها كه ديدني و گفتني نيست....

- تا بودی..دل از ترس نبودنت بیقراری می کرد ..وتا نیستی ..دل از غم نبودنت دق می کند..می بینی ..انگار..تو همیشه ..در من حادثه می سازی!

- کم اورده ام! می خواهم یک شکم سیرآرامش بخورم می خواهم یک لیوان پرسکوت سر بکشم.از همه...

- وای بر ابری که از سر تکرار می بارد..درد از سکوتی که نشنیده می شود

- دکتر گردش خونم را زیر سئوال می برد آخر من هنوزم که هنوز است مدیریت دلم را بلد نشده ام...!!

- ساعت ها جلو می روند و آدم ها عقب ..!

- توی کوچه ها که می لولیدم آخرین ماشین.. اولین لجن شهر را به صورتم پاشید ناراحتی ندارد شهرمان دارد فاضلاب کشی می شود!!!

- میدانم..!!چه با کجاوه ..چه با هواپیما فاصله دورت نمی کند شعرم که بخواهد اینجایی