من قانعم به همین دل که دنیای من است

من قانعم

و هیچ نیازی به اثبات نیست

من قانعم که حتی اگر نقاش نباشم خطوط منحنی پیکرت رابا غلیان احساساتم طرح می زنم

من قانعم حتی اگر بی باران خیس از مرور مداوم خاطره هایت باشم

من قانعم! تمام گل های دنیاا یک طرف باشه و شاخه گل مریمم یک طرف...

من قانعم..

حتی اگر در گرداگرد زمین هیچ گوشه ای جای من نباشد

من قانعم که در مسیر ناگزیر شباروز  حتی دمی  تسلای زخمه های روحت باشم همانهایی که دیواره قلبم را پنجولک کشیده اند

من قانعم به همین عشق بازی مختصر حتی اگر به گرمی دستان تو ختم شود

من قانعم که بی هیچ توانی بر سرودن در اوج بی وزنی دفتر سپیدم هنوز لا به لای سطور نانوشته ام  جولان می خوری

من قانعم به همین چشمان سیاهم که در اوج تیرگی همه چیز را سپید می بیند

من قانعم

به همین آسمان که دل من است

من قانعم به همین دل که دنیای من است

و به این چشمانی که دنیای منند

من قانعم و اینها را هیچکدام ،نیازی به اثبات نیست

من خود دلیل خودم هستم...

پ.ن:دستوري صادر شد كه من قانعم خط سوم حذف بشه كه...حذف شد

با تو از رویا خواهم گفت......

می خواهم دست هایت را بگیرم...
می خواهم چشم هایت راببندی...

نه اینکه دیگر نبینی!که با من ببینی...
که یک قدم دستان من،چشمان تو باشد و قدم دیگر دستان تو ،چشمان من...

می بینی راه چه کوتاه شده ست؟
می خواهی دور بزنیم؟

.............................................................

با تو از رویا خواهم گفت...
از حدیث شب...
از نجوای پرستوهای نشسته روی شاخه های بید...
از راز غنچه،از رویای گل...
از داغ شقایق...
اما به شرطی!
به شرط آنکه بیایی به زیر سقف آسمان...زمانی که چشم آفتاب دور است...
زمانی که که ماه غریبانه،مهر می نوازد...
و ستارگان سفره می چینند بر پهنای جهان...
آمدی؟
رازی نمی ماند اگر؛بشنوی سکوت را...
همین...

 

گفتي وقتي وقتي مي آيم كه غروب دريا ساكت ساكت باشد...

گل هميشه بهار ...

امشب بغض شكوفه هايم تركيده است ميخواهم شرح سكوتم را برايت بنگارم

و خواهي ماند ...

پس با تمام وجودت ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار

التهاب روزهاي انتظارم را خاموشي شبهاي بيقراري ام را و آواي غمناك مرغ عشق ام را

با خاطره روزهاي رويش گلهاي وصلت خزانم را نويد بهاري ديگر ميدهم و با شوق وصال تو

ديگر گونه هايم سرخ نيست ديگر گيسوانم سياهي را فراموش كرده اند .

گفتي وقتي مي آيم كه آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم.

وقتي مي آيم كه غروب دريا ساكت ساكت باشد تا عشق طوفاني ام را هديه قدومت سازم

هنوز هم آسمان آبي است و غروب دريا غرق در سكوت

باورت كرده بودم چون گفته بودي عشق فرجام يك لبخند است و تولد يك حادثه است

گفتي عشق از تبار باران است و كبوتران عشق هم خيس از باران گفته بودي وقتي مي آيي

كه سرود بهار را نرگسان مست بخوانند. وقتي كه ياسهاي سپيد حديث طراوت را بر برگهايش بنويسد

گفته بودي وقتي مي آيي كه بي كرانگي دريا غرق در سكون باشند

وقتي كه درس زندگي را از باد آموخته باشيم و محبت را از لبخند

صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو

به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه هاي ساكت انتظارم گم كردم

يادت هست؟

عشقمان بهار نبود اما زمستاني بود براي زاييدن بهار .

رويايمان سپيد نبود اما ظلمتي بود براي سپيدي سحر گفته بودي گل نرگس را بپرستيم كه

نويد بخش بهار است

بهار را مقدس بداريم كه سنبل وصال است وصال را دوست بداريم كه مظهر پاكي است

و پاكي را عزيز شماريم كه آرمان كبوتر است پس تو اي مفهوم نيكوي آسمان تو اي معناي زندگي

و اي رنگين كمان آرزو بيا پس از آن همه ثانيه ها و دقيقه ها و روز ها و سالهاي انتظار و سكوت باز گرد

بيا تا بر روي خواب خاك بر روي آب بر روي پر پرندگان و بر روي رواق موج بنويسيم

بنويسيم كه بوسه همرنگ آه است محبت همزاد پرواز است

و فراغ همان انفجار پي در پي حباب است

بنويسم كه نوازش از تبار گونه هاي خيس است و حديث دوستت دارم آزاده ي حصار سينه هاست

هنوز هم در كنار دروازه هاي شهر بي قراري هايم منتظر آمدنت هستم

لحظه هاي پريشاني ام را با ياد كبوتر هايي كه شعر پرواز سر ميدهند نجوايي نيلي ميبخشم

 

ترانه ای ماندگار.....

اﮔﻪ از ﻋﺸﻖ ﻣﻴﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻧﻮﺷﺖ

‫ﻣـﻴﺸـﻪ از ﻋـﺸـﻖ ﺗـﻮ ﮔـﻔـﺖ

‫ﻣـﻴﺸـﻪ ﺑﺎ ﺳﺘﺎرهﻫﺎي ﭼﺸﻢ ﺗﻮ

‫ﻣﻐﺮب ﻧﻮ ﻣﺸﺮق ﻧﻮ ﺑـﺮﭘﺎ ﻛﺮد

‫ﻣـﻴﺸـﻪ از ﺑـﺮق ﻧـﮕﺎت

‫ﺧﻮرﺷﻴﺪو ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﻛﺮد

‫ﻣﻴﺸﻪ از ﮔﻨﺪﻣﻴﺎي ﺳﺮ زﻟﻔﺖ

‫ﻳـﻪ ﻋـﺎﻟـﻢ ﺷـﻌـﺮ ﻧـﻮﺷـﺖ

‫آره‫از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ دﻳﻮوﻧﮕﻲ ﻫﻢ ﻋﺎﻟﻤﻴﻪ

‫آره از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﺮدن داره

‫آره از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﺮدن داره

 ﻣﻴﺸﻪ از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﺮد و

‫دﻳﮕﻪ از دﺳﺖ ﻫﻤﻪ راﺣﺖ ﺷﺪ

‫ﻣﻴﺸﻪ از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﺮد و

‫دﻳﮕﻪ از دﺳﺖ ﺗﻮ ﻫﻢ راﺣﺖ ﺷﺪ

‫آره از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ دﻳﻮوﻧﮕﻲ ﻫﻢ ﻋﺎﻟﻤﻴﻪ

 ‫اﮔﻪ از ﻋﺸﻖ ﻣﻴﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻧﻮﺷﺖ

‫ﻣـﻴﺸـﻪ از ﻋـﺸـﻖ ﺗـﻮ ﮔـﻔـﺖ

شاعر:مسعود فردمنش