حرف هاي رايگان.......

- من باشم وتو باشی وباران ،چه دیدنی ست.. بی چتر،حس پرسه زدنها نگفتنی ست.. پاییز با تو فصل دل انگیز بوسه هاست.. با تو صدای بارش باران شنیدنی ست.

- تو تنها معادله تک مجهولی ریاضی هستی که با عشق حل می شوي

- برای دلهای پرآشوب ما. پاییز بهاریترین فصل سال است.

- تو چه کردی که نامت در ذهن من با باران عجین شده است؟ گویی اخرین بازمانده از نسل باران باشي

- چند روزی است که برای نوشتن واژه کم می آورم سراغ هر کلمه ای می روم می بینم  آنقدر از آن سوء استفاده کرده ام که دیگر از کاربردش خجل ام

- نمی دانم گاهي.... کجاي ساده گی ام گم مي شوم.

-  اين روزها،چقدر زمینی شده ام

- اين روزها اميدوار بودن چه كار سختي شده است...

- كاش اين را بدانيم که در زندگی لحظاتی وجود دارد که ما مال خودمان نیستیم

- ای دوست!! این روزها با هركه دوست می‌شوم احساس می‌كنم آنقدر دوست بوده‌ایم كه دیگر وقت خیانت است(رحماني)

- چشمانمان در اوج بی نیازی همیشه فقیرند چون همیشه حقیقت را میبینند و هیچ وقت آن را در نمییابند.(۱۷)

تو در من حضور داری...

برای چه تلفن میکنی؟

صدایت چنگالی دارد و تنم منقش شده به ضربه ها...

میپرسی در غیابت چه کرده ام

غیابت؟...تو در من حضور داری!

ویزای تو دست من است!

با چمدانت روی پیاده روهای ذهنم راه رفته ای

ممنوع الخروجی از سرزمین احساسم.

..............

تو چرا باورت نمی شود؟

لحاف و رو انداز بهانه ای برای خواب نیستند

این ماییم که بهانه ایم

برای ندیدن بیداری...

بارون دوست دارم هنوز...

آسمان  بارانی ست.! ابرهای نگران ناله تلخ غریبی دارند، مردمان می گذرند زیر این گنبد وارون بلند همگی چتر به سر، تا که خیس از نم باران نشوند،جملگی می گذرند غافل از همهمه آب روان غافل از اینکه در این عصر که عشق از جریان افتاده ست،و درین غربت وحشتزده مردم ،دل تنهای خدا غمگین است.همگی چتر به سرغافل از لذت خیس باران بی خبر در گذرند.

آه، باران

چه شده بازبه آسمان می کوبی؟

نکند باز دلی تنگ شدست؟

یا کسی باز به یاد نفری می گرید؟

آه باران

سینه ات را چه شدست؟

نکند دست یتیمی به فراسوی خداست؟

نکند عاشق مستی که ز هجران گلی غمگین است،

شوق همراهی باران کردست،

نکند باز دلی منتظر است؟

آه باران

دل من نیز چو تو

بارانی ست

دل من نیزچو تو،

از غم فرقت چشمان مهی گریان است

پس بیا باز به هم ناله گی هم خیزیم

و

شب و روز به دیوانگی هم گرییم

وبشوریم و بنالیم  که باز

چشم رنجور خدا تر سازیم

آه باران

باز خدا را چه شدست؟

که چنین زار به حال دل ما می گرید؟

که چنین دلتنگ است؟

آه باران

از گل من چه خبر؟

نکند

 شب تنهایی او نیز

 چو ما دلپاره ست؟

چه شود گر دل ما باز گرفت

من واو

دست به دست

زیراین نغمه جانبخش تو همراه شویم

و بشوریم و بنالیم که اینبار

دل تنهای خدا شاد کنیم

ساز پر سوز جهان ساز کنیم

پ ن:بارونو دوست دارم هنوز.... چون تو رو یادم میاره...حس میکنم پیش منی...وقتی که بارون میباره...بارونو دوست دارم هنوز... بدون چتر و سرپناه..وقتی که حرفای دلم.. جا میگیرند توی یه آه

من به مات ِ  صحنه شطرنجت خو کرده ام

آسمان که ابری می شود در من حس غریبی بیداد می کند صبرم می ستاند  و شوقم فزون می کند یکپارچه رویا می شوم ، پر می گیرم و دستان تو را فریاد می کنم و به یاد ضیافت دونفره مان مي افتم...

دستان پر از خالی من را ببین که عشق را فرياد مي زند و چه ساده تمام آرزوهایش را برایت هدیه آورده است یک سبد پر از گل های وحشی که دست هیچ بشری بدان نخورده است، یک خورچین پروانه، دو صد قاصدک که خسته از بادگردی ایام هستند، یک بغل مهربانی، یک بغچه احساس و یک قرآن قَسم  که تو  فقط تو آیه حیات من خواهی بود،

 يادت  مي ماند!! كه من جلوي چشمانت هميشه كم آوردم وآخرین امید های نجات هم پرپر شد.من مرد این کارزار نبودم که قبل از نبرد،، تسلیم شده بودم که کشتن هزار مرد با دندان مسلح آسانتر از شکیب در مقابل جادوی چشمان توست. که آنها اگر جان می درند تو ایمان می بری که اگر ایمان مرد جنگ را بگیری جانش غنیمت کم بهایی خواهد بود که حتی به درد دشمنش هم نمی خورد اری من در مقابل چشمانت تسلیم شدم اما به این شکست می بالم که حاصلش اسارت چون تویست و نهایتش عشقیست که به صد دین و ایمان ارزد

آه ...که من سردار شکست خورده ِ بیرق شکسته ِ اسیر ِ فاتح ام ..فاتح دژ بلند عشق.. اسیرسبزینه نگاه تو

تو كه باشي بيشتر ياد خدا مي افتم و دعا هايم رنگ استجابت مي گيرند

با تو ستاره ها روشن ترند ابرها کوتاه تر و چینه ها بی معنا تر

تو که هستی...!

 پاییز با حیات خانه ما غریبه است و درختان همیشه سبزند مثل سبزی سیال روح بی تاب ما

آه! که این آرامش چقدر زندگی ساز است!این انتظار چقدر تاب آوردنیست

پس باش تا بهتر و بهتر باشیم...