.......
غزل به غزل
ولی
هنوز
روحم در چشمهایتان گرفتار در آمدن است
..........................................
صبوری می کنم
نا امیدی وصل کسی را
که جغرافیای صورتش بهشت را به یادم می آورد
غزل به غزل
ولی
هنوز
روحم در چشمهایتان گرفتار در آمدن است
..........................................
صبوری می کنم
نا امیدی وصل کسی را
که جغرافیای صورتش بهشت را به یادم می آورد
خیال که خیس نمی شود....
(بهمنی)
دراین انزوای دی ماه
تمام ورقها عکس تو بود
و شعر ها همه شرابی
این آخرین پک را بیاد تو آه می کشم
و در ته استکان بلوایست هم می زنم جهانم را
نظارگرم جهانی را از این چهل و چند اینچ!!
اینچ اش را چه سود؟
من دنبال تو می گردم
در بین کوه های پنج قله
افسوس ...!
تمام کابلها دروغ می گویند
حتی اینجا..(س..د..ه)
حتی این روزهای زمستانی
حتی وقتی شعر از کوکولیدون دلم سرازیر می شود-*۱
با همه ی شاعرانه ها غریبم!
ودلم همیشه در ویترین غزلی خاک می خورد
آه ...من هیچ وقت
شاعر نمی شوم
..............
*۱- ازمتنی از استاد عزیزم مسعود ناظم
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند . بیشخصیتاند و بیاعتبار . هرگز به چشم نمیآیند . مرده و زندهشان یکی است .
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند . کسانی که همواره به خاطر ما میمانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم ، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز میشناسیم . میفهمیم که آنان چه بودند . چه میگفتند و چه میخواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد .
و گه گاهی آرزوهایم همچون برگ پائیزی که تازه از شاخه ای جدا گشته ،بسان رقاصان شرقی به این سو و آن سو می رود و اوج را با چه لرزشهای موزونی تا به خاک می رساند.
و چه زیباست نسیمی که همچون سمفونی بی خیالی فرم این رقص زیبا را تغییر می دهد.گویا نمایش را باید نسترن نرگس و دیگر تماشاچیان آن سوی دیوار باغ هم ببینند.
دست های پر،چین و چروک و زبر دیوار باغ نوازشی از روی هوس و کینه به برگ خیال می دهد!گویا ماهها منتظر افتان برگ بوده!!!
جوی روان پشت دیوار باغ سینه می گشاید و غبار نا امیدی را از سیمای برگ آرزو می شوید. جاری رود، برگ را به باغ همسایه می برد و از آنجا به دور دست ها
و چه بسیار منتظراند.
اگر ناخواسته دست نسیم و دیوار باغ و روان جوی آب با حس پاییزی همراه شوند و..
و...
و چه آرزوها که برآورده می شود.
مست و هشیار
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست