هوا دو نفره هم که باشد جمعیتی در من است......

همیشه هفت را دوست داشتم!!روی تمام لباس های ورزشی ام هفت را خالکوبی کردند....ولی این روزها دو را هم دوست دارم ...!!

....اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

امروز حوالی هوای صبح، عطر نگاهت پرکرده بود همه صحن و سرای خانه را . دارند کوچه ی خیالم را آپاشی می کنند .... خودم را به اشتیاق کوچه رساندم . اگر تو نبودی پس چرا اینقدر صدای درکوبه شبیه تپش تند قلب من بود. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر پلک چشم هایم می زند. چرا اینهمه ولولا دارند ماهی های کشیده انگشتانم روی صفحه کلید؟ من باید جایی میان باغچه خانه چند تا دانه نیلوفر بیندازم تا وقتی آفتاب مرا دور ساقه های خشک نرده می پیچد، کسی مرا یاد بی تابی های تو بیندازد.
الهه باران را از زمینگیری اینهمه شهر گرفته ام تا پسینی غریب را با دلتنگی های او عکس دونفره بگیرم....
عکس های کاغذی پاره می شوند.... دوربین های دیجیتال را ویروس می گیرد.... بگو کسی بیاید اینجا تندیس دونفره ای را روی عریانی کوه نقش بزند.
غزلی از بهمنی برایم بخوان تا بدانم که هستی... حرف هایت را با من نجوا کن تا بهار اینجارا زیر درخت های شکوفه زده جشن بگیرم....و همه جا بگویم عدد یک همیشه تنهاست و من دو را دوست دارم...
وقتی تو باشی دنیا با همه سادگی هایش زیباست.... حتی وقتی روزها دور از تو در صبح گاه چندم بهمن ماه تنها به ناگزیری نوشتن کلماتی از تو بسنده می کنم.... وقتی از تو می نویسم دلم را به مهمانی صداقتت دعوت می کنم ...صدایت انرژی زاست بی آنکه بدانی گاهی شارژه موبایل دلمی..من..

 امروز حال و هوایی دیگر دارد این سرانگشتان باران خورده... هرچه می رقصانمشان بر این حروف متلاشی عطش جانم فرو نمی نشیند... ببین چه شوری دارد انگشت اشاره ام وقتی حروف ساده نام تو را دنبال می کند...

دو...

.......

با توام هی!

هی باران پشت ابرها پنهان

تو را به جان ما قسم

بیا و ببار.

در حوالی شعرهای خاکستری مان گاهی

وقتی هوای ساز و ستاره می کنیم

جای یکی دو قطره باران بی باور

خیلی خالیست.. .. ..

من هنوزم نگرانم....

نیستی!!اما هنوزم هم برایت میگویم !

(دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد)

نوشته هایت هست-اما من هنوز اینجا براایت می نویسم

برای تو می نویسم، نامه هایی را که هیچ گاه پست شان نخواهم کرد.

برای تو می نویسم که تمام نامه های نانوشته ام را خوانده ای و می خوانی؛ که تمام نامه هایم را بی غلط می مي داني!

تمام سطرهای ننوشته ام را برای تو نگه داشته ام؛ تویی که صدای باران های عاشقانه را از ناودان ها نمی پرسی.

برای از تو نوشتن باید تمام دریاهای آبی را در این خود کار آبی بریزم؛ شاید بتوانم آبی تر از همیشه بنویسمت؛ حتی آبی تر از آسمان آبی ، حتی از روزهایی که در رویاهای دور و درازم دارم.

برای تو می نویسم؛ تویی که برایت نوشتن، همیشه سخت است، تویی که تمام پنجره ها دوستت دارند؛ حتی بیشتر از آفتاب، بیشتر از بهار، بیشتر از طراوت شمعدانی های باران خورده که در مهی رویایی غوطه ورند.

تویی که نفس هایت از عطر صبح سرشار است. تویی که جنگل ها گیسوهایشان را به دست بادها می دهند، شاید در عطر همیشه بهاری ات غوطه ور شوند.

می خواهم اشک هایم را برایت پست کنم.

می خواهم اشک هایم را به پای پرستوهایی گره بزنم که پر می کشند تا دورهای دور. من هنوز نگران سیب های نرسیده ام.

هنوز هم نگران گنجشک های بی لانه ای هستم که پشت زمستان هایی دراز، بعد از مرگ جوغولوم خاص فراموش شده اند. هنوز نگرانم که مبادا فاصله بهارها با زمستان کم شود.

هنوز نگرانم که باغ های پاییزی چرخاب، بهار را فراموش کنند و برای همیشه به خواب زمستانی بروند.

سال ها است که کفش هایم جاده ها را از یاد برده اند. کی می توانم در هوایی پر از عطر نفس هایت، دو رکعت نماز بگذارم؟

شاید هنوز خانه سیاه دلم آماده مهمانی ات نیست؛ پس کی این خانه را آئینه بندان می کنی؟

کاش موج های ناآرام زاينده رود، مرا به سمت جزیره های دور دست تو غرق کنند!

تویی که اقیانوس های جهان در پیراهنت گم می شوند.

نمی دانم کدام فروردین، مرا در ناگهان آمدنت شکوفه خواهد کرد، کدام بهار، کدام...؟!

اسکار حساسیت می گیرم....

نگاه تورا سرمی کشم

اصفهان یا  بندر عباس

 آنتالیا یا بیروت

 یا  ...

اصلا"  همین کوچه های سده

همه جا شراب نگاهت هست

بی درصد و

بی دردسر!

...


اسکار حساسیت می گیرم

و تو هنوز هم  به من می گویی:

در عصر اتم
هیچ چیزی را درک نمی کنی!

بازیچه ی زمانم......

به وقت ساعتم 55/5 است- به وقت دلم 7 - به وقت سكوت 45/6

من بازيچه ي زمانم....

آدامس حرفهايم را قورت داده ام و ميكشم دل درديش را....

آري امروز حتي از ناودان ، صداي باران هاي  عاشقانه را نپرسيدم- حتي صحبت باران با برف را...

من هنوزم كه هنوز است مديريت دلم را بلد نيستم..!

و هنوز هم نمي دانم چطور مي شود نقش بازي كرد.

و آيا نگاه گرامر مي خواهد يا نه؟

..

.

به وقت رفتنم، ساعت 9 بندري مي رقصد ..پس من رفتم...

من رفتم ....مي روم جايز نيست!

 

.......

 

فقط باش

هر چه می خواهی باشی

سکوت یا تکلم

فرقی نمی کند

 

و غزلی از حسین منزوی....

شهر - منهای وقتی که هستی -  حاصلش برزخ خشک وخالی

جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

 

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

 

چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟

ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی

 

هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی

 

ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!

وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!

 

چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!

گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی

 

***

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو

هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

صلاح کار کجا و من خراب کجااااااا......

امروز روز  وارونه هاست

ودیروز را سر می برند

پشت کوچه پس کوچه های لاله زار

وتو..

هنوز روی گلگیرت ((بی تو هرگز)) می نویسی

.................

گم شدنم را ندیدی در این خیابانهای بی سروته

برای همین پیدا شدنم را حاشا می کنی

این شهر را به آسمان هم که بدوزید

باز هم

نفرت انگیز است

 تفالی می زنم .........

((صلاح کار کجا و من خراب کجا))..

..

و عاطفه... و احساس...

من که نمي دانم
شايد تو بداني
اما فقط شايد !!!
شايد بداني از کجا شروع شد
شاید بدانی !!شاید بدانی صدای لطیف امید دهنده ات رد بولیست بر جانم.
و شاید بداانی لحظه های بی تو بودنم زهر آگین است شاید بدانی!!
ماه دنیای کوچکم !
اين بارفقط براي خودت مي نويسم، از گله و شکايت خبري نيست. هر چه هست صحبت از مهر است و وفايي که پاکِ پاک است.آري اين بار فقط براي تويي مي نويسم که آرزوهايت بوي شالي هاي شهرِ باران را مي دهد و نفس هايت انگار آغشته به عطرِ بنفشه هايي است که فقط در کرانه ي خزر مي رويد.
سلام برتو؛ تويي که  حرفهایت گاهي به تلخيِ "لال دانه هايي " (1)است که در کودکي به جاي تمشک نوشِ جان کرده ام. جایت خالی بود ، دست کشیده ات  را قایم کردم تو صندوقچه ، که عطرش نپرد. که عطرش را باد ندزدد .و صندو غچه را هی بو می کشیدم . حیف ، می ترسیدم رایحه ات زود تمام شود .
آهنگ اسمت، عجیب به دل می نشیند . دل آدم را می لرزاند و اشک را بر حلقه ی چشم ها می دواند
دلم می خواهد برایت بنویسم ، حتی اگر فردا امتحان محاسبات داشته باشم و تکالیف مقاومت مصالحم مانده باشد و پلی کپی های فیزیکم  را هم ننوشته باشم .همه را به تو ترجیح می دهم  و فقط می خواهم بنویسم برای تووو
امروز به وقت گل سرخ ، عطر بهمن ماه را می پاشند توی کوچه ما... بوی یاس و رازقی همه صحن و سرای خانه را پرمی کند... می گویند قرار است چشمهایت  از سمت پسین دلگشا فرا برسد بر شیفتگی جانم... تمام پاسبان ها از چند روز پیش راه بر نا سپاسی سرما بسته اند... من هی شمع روشن می کنم و تو هنوز بعد از سالی فرا نمی رسی... هی شعله می کشم و نمی وزی بر هیاهوی جانم....   دو سال زمستان  دیرسال بر من گذشته است... انگار هزاره ای گذشته است بر من بی مشرق چشم هات... از راه که بیایی تمام تاک ها را هلهله برمی گیرد.... رخوتی روی سرشانه ام سر می خورد... انگار دستی می لغزد دور گردنم
آرام آرام گر می گیرم و گونه هایم گل می اندازد... زبانم به هرچه سپیده  طراحیست بازگو نمی شود... غزل می شوی توی هرم دهانم.... تو را نفس می کشم ... بر می خیزم از خودم اما ناهشیار تر از آنم که بتوانم سر از بالش رویا بردارم.... بی آنکه بدانم خزیده ام گوشه ی آرام بر نگاهت... هنوز عطر تو غوغا می کند در بهاری  که روز ناب دنیایت بود  با تو هم نفس بوده ام میان این لکنت بی هنگامه بی وقت....
من زبانم سنگین شده است و به اعتراف خود می کوشم و کلمه نمی شوم و تو می شنوی بی واژگی شیدایی ام را... بریز جرعه ای دیگر بر سیاه مستی  چهارمین شب روزهایی از این ماه هایی که گاهی دوستشان ندارم..... ساز و دهل راه انداخته اند توی سینه  انگار ی جشنی برپاست....
اما بعد از این روزهااا.....

اکیک کوچکی برای تنهایی فردا سفارش داده ام... توی هتل پارک ساحلی همه ما جمع ایم : من و تنهایی و بیقراری روزهای بی تو... من و ثانیه های ناصبوری که آرام آرام نا آرامتر می شوند اشتیاق آمدنت را... من و خنده های مشتاق تو توی پنجره لپ تاپ...من و طعم همیشه ی شیرین زبانی هات...من و پچپچه ی دست نوشته هایم  توی راهرو که همه چیز را از بی تابی های این روزهای من می خوانند و دیوانگی های مرا به روی ام نمی آورند... من و این چند شاخه رازقی که امروز همه خیابان های حوالی با بوی عاطفه  به دنبالت گشتیم

..............................

پ-ن-1- لال دانه: تخم گياهي که در لنگرود "پيلام" و در حوالي رشت "شوند"ناميده مي شود و خوردني نيست ؛ من درکودکي به جاي تمشک خورده ام که بسيار تلخ و بد مزه نيز بود.