من که یادم می ماند

نشسته بودی کنج اتاق، یادت هست؟ پروانه های شوق از نگاهت پر می کشیدند و بر دلم می نشستند. من نیز گل سرخ سینه ام را محمل فرودشان ساخته بودم.
از دلم شهد محبت بر می داشتند و در کام تو می ریختند. تو نیز مرا جرعه نوش قلمت کرده بودی و میهمان چشمانت.
پاسخ لبخند را لبخند بود و بوسه های نگاه، ترنم دل هایمان را دو چندان می کرد

دستت به گردش  قلم بر روی کاغذ کاهی دلم ودلت به ذکر عشق. من نیز شیفته ی نجوای دلت. کلامت برایم مسکن بود و جرعه نوش زبان با احساست.  نمی دانم یادی برایت باشد در دنیای ثانی اما  من که  یادم هست .
و من قامت رعنایت را می نگریستم، و دل را به صفایت خوش می کردم

من که یادم هست و می ماند.. تو چطور؟ !؟

شعرهایت هنوز حرف می زنند

آدم اینجا تنهاست، و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
بعد از تو چقدر تنها شده‏ایم!
من هم بعد از تو، حس همان ماهی‏هایی را دارم که در حوضی گل آلودند؛ حوضی که حتی خواب دریا هم در آن پلک نمی‏زند.
حس گنجشکانی را دارم که سال‏هاست شاخه هیچ درختی بال‏هایشان را نبوسیده است.
پنجره‏های باران خورده، این روزها بوی دیگری می‏دهند؛ بوی غربتی که سال‏ها سراغشان نیامده بود.
تابلوهای نقاشی نیمه کاره‏ات آنقدر تنهایی کشیده‏اند و در تاریکی مانده‏اند که کور رنگی گرفته‏اند؛ حتی بوی رنگ‏ها را هم مثل تمام قلم‏موها از یاد برده‏اند.
این روزها، تمام درخت‏های روی بوم‏های نقاشی‏هایی که کشیده‏ای، یکی یکی دق می‏کنند و می‏افتند روی زمین؛ انگار سال‏هاست که تبرها کمر به شکستن‏شان بسته باشند.
ساعت‏ها است که شعرهایت راه افتادند در اتاق کوچکت، بلکه بتوانند رد پایت را که روزها آرامشان نکرده، پیدا کنند.
اتاقت تنها شده است؛ تنهاتر از تمام روزهایی که تنها بودی. ماهی‏های تنگ، دلتنگ شده‏اند؛ درست مثل آینه کوچکت که تنها همدم تنهایی‏اش این روزها، غباری است که راه نفس کشیدنش را هم تنگ کرده است.
خانه‏ات درست مثل «چینی نازک تنهایی» تو شده است. که کافی است یک بار دیگر صدای قدم‏هایت را بشنود تا «ترک بردارد» «بغض‏های تنهایی‏اش».
تنهایی از اتاقت فوران می‏کند و بادهای سوگوار را به هیاهو می‏کشد.
روزهاست که رفته‏ای؛ اما هنوز هم که هنوز است، زندگی تو را فراموش نکرده است. هنوز هم «زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود».
هنوز هم کوچه‏های کاشان، بوی تو را زندگی می‏کنند.
مطمئن هستم حالا هم «روزگارت بد نیست»؛ هر چند روزگار شعرهایی که معطل شعر شدن به دست تو بودند، زیاد تعریفی ندارد؛ چرا که دیگر «سر سوزن ذوقی هم» برای گفتنشان نمانده است، شوری نیست. هنوز هم اینجا گل‏ها مادرند؛ هر چند تو نیستی تا دیگر بار، گلاب‏های دیده‏شان را شعر کنی.
بعد از تو، ماهی‏ها خیلی تنها شدند، شعرها تنها شدند، حتی حوض تنهاست؛ مثل تمام درخت‏های کاشان که از سایه‏هایشان هم تنهاتر شدند، مثل ابرها که از رودها تنهاترند.
بعد از تو، خانه‏ات تنها چیزی را که خوب می‏فهمد، تنهایی است؛ چرا که دیگر نیستی تا از او بپرسی «چرا گرفته دلت، مثل آن که تنهایی؟!»
هرچند رفته‏ای، هر چند نیستی؛ اما هستی؛ هر چند بعد از تو کسی به فکر ماهی‏ها نباشد، هر چند «آب را گل» بکنند.
تو هنوز با مایی. شعرهایت هر روز با ما حرف می‏زنند. تو حرف می‏زنی و هنوز برایمان شعر می‏خوانی

بر گرفته از وبلاگ دل نوشته هایی برای سهراب

....تو بیاا

از دل شب قدم زنان می آیم و می آیم

تا دوقدمی صبح هم آمدم

اما اینجا همیشه گرگ و میش است

هیچ زمان طلوع خورشید، رنگ صبح، شبنم صبحگاهی راندیدم

حسرت روشنائی دارم

اینجا همیشه شب به نیمه رسیده ست

اینجا همه خوابند و من بیدارم

هیچ زمان دو چشم من سرسازش ندارند

غزل غزل رقص در دلم مرده است

قطار قطار احساس از دلم رفته ست

بغل بغل نت های شادی، اسیر در مضراب گیتار زندگی ام شدند

دریا دریا عطش هیجان جوشش و خروش ، در وجودم طغیان دارد

بیم از آن دارم که درحسرت دیدار فردائی روشن

در دهان گود زمین درخاک کشیده شوم

باز هم درتاریکی مطلق

پس تو به دیدارم بیا، توئی که در سرزمین نور و شادی و روشنائی غرق هستی

سوغاتی از دیار جنبش و شعف برایم باخویش بیار

تو به دیدارم بیا

که دلم بس تنگ است و ره بسته ست

................................................

......چه بیهوده می گویم

قلم به دست گرفته‏ای و سطر سطر می‏باری. قلم به دست گرفته‏ای و صفحه صفحه رنگ می‏تراوی. شدت احساس در رگ‏هایت شقایق وار جاری است. اما چرا و برای چی؟

همیشه می گویی برقرار باشی وسبز هان؟ چه بیهوده می گویی آسمان به چشمم شایدآبی باشد.  وشاید نبض خورشید بزند هنوز،، وباز هم شاید. سپیدارها در رویای سبز شدن اند. رودها سیال‏اند. وشاید در دل پیرمردی صفا باشد اما همه اینها به چشمت اینگونه اند و چه هنرمندانه نقابی به چهره زدند تو کجای کاری هان؟

دگر سنگ‏های کف دل‏ها پیدا نیست تا روی آن ها بنشینم و صفا کنیم دگر جایی برای نشستن هم نیست اصلا من دیروز ناله ی سی و سه و پل را شنیدم هوایش غم زده بود دلش لک زده برای یک جوی آبی!.

 دگر زندگی بسان دیدگان سهراب(سپهری) نیست تا«زندگی بر لب طاقچه عادت» از یادش برود؛ آن‏گونه که از یاد بسیاری رفته بود! زندگی را سرود، نقاشی کرد؛ و مثل آب، در تمام صحنه‏ها، جاری‏اش کرد،،حالا کجا اینگونه زندگی را معنی می کنند ؟آدرسش را هیچکس نمی داند

این روزها هم:

دگر قورباغه ها  و پرنده ها برای دستک جوق غولوم خاص(۱) کنسرت نمی گذارند

دگر اشکف حج محمود(۲) هم سایه اش را از روی زمین دزدیده است

من دیروز حسین خان (۳)را دیدم او هم دلش می خواهد گیتار بزند !!

روزگار جایزه دار ما چه ها که نمی کند...

چه بیهوده میگویم من..

:پی نوشت

نام جویی در سده لنجان۱

نام جایی در سده لنجان۲

نام مردی که پیشترها خوب ویولن می زد۳

داستانی کوتاه

شما نجار زندگی خود هستید

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیازداشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

 سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.

صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .

در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می رود

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

غزل های ناب

تو آسماني ومن ريشه در زمين دارم

هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم

تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم

بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس

به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم

کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست

منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

                                                       استاد  محمد علی بهمنی

...من به دنبال*

من دنبال گلیمی ساده، سقفی از چوب  سر دری افتاده میگردم من به دنبال هوای خنک پاک پنجره ای باز به یک آبادی روزهاست می گردم.

من  دلم هوای یک کوچه ای تمام کاهگلی کرده است . که وقتی بارون میاد بوی کاهگلش مردم کوچه را مست کنه

من به دنبال هوایی  نه چنین عالی ،روزگاری نه چنین افسرده ،روزهایی نه چنین پژمرده میگردم و روزها می گردد تا آیا پیدا شود.....

من به دنبال اتاقکی خالی، روزها می گردم که از سر کوچه ی ان جوی آبی ،چشمه ای ،می گذرد که مرا عصر به عصر به تماشا می برد . کاش که پیر زنی صاحب یک بز پیر  و دوتا مرغ و خروس و سگی بازی گوش، کاش همسایه ی دیوار به دیوار اتاقم باشد

کاش که توی اتاقش باشد دو  سه تایی از درختان چند تایی مو و سروی که کلاغی هرروز به سراغش بیاید و من هرروز به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم.

من به دنبال خاطره هایی می گردم که مرا به کوچه باغ های قدیم ببرد به صحرای بکر و دست نخورده ی قرق جارزن(جا ارزن)

من هنوزم که هست،  در پی یک سکوت نابم، سکوتی از تبار معرفت، از تبار یک رنگی..............

به قول (نظر)یکی از دوستان :

وقتی ازغربت ایام دلم می گیرد مرغ امیدمن ازشدت غم میمیرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم بازهم خاطره هادست مرامیگیرد!

---------------------------------------------------------

  به کمک متنی از مسعود فردمنش*