پرسه در اشعار ناب

گویند دواست باده نوشی؟

خرسند شدیم از اینکه امروز، رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد ، گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون، لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد برآمد آنکه خاموش ، کم داد اگر نگیرد افزون
خاموش شدیم و در خموشی ، رفتیم سراغ می فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو؟، گویند دواست باده نوشی؟
هشیار نشد مگر که مدهوش ، این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت ، این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوی تو پنهان؟ ، از خود به کجا شوی گریزان؟
بیداری دل چنین مخوابان، سخت آمده است مبخش آسان

هشیار شدیم از اینکه هستیم ، رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم ، ما باده نخورده ایم و مستیم؟!
مسجد سر راه از آن گذشتیم ، بر روی درش چنین نوشتیم
در میکده هم خدای بینی ، با مرد خدا اگر نشینی

 شاعر :مسعود فردمنش

....وگاهی می شود کودک بود و کودکانه نوشت

دست نوشته ها ی یک کودک فهیم

می شود گفت مدت زمانی است که به دانشگاه میام هر روز صبح پدرم مرا به سر به زیر بودن در مسیر رفت و برگشت دعوت میکند. او مرا خیلی دوست میدارد و صلاح مرا می خواهد . صبح ها ترمینال خیلی شلوغ می باشد و اتوبوس ها خیلی زود پر می شوند بچه ها برای اینکه وحدت و یکدلی خودشان را نشان بدهند همه با هم به درب اتوبوس آویزان می شوند چون به نظر ما اینجوری با حالتر می باشد. بچه ها بسیار مرتب و منظم هستند و در ابتدا کیف و کلاسورشان را هم روی صندلی های جداگانه میگذارند شاید فکر میکنند که جا زیاد هم می آید اما بعد جای کیف و کلاسورشان را به افراد دیگر می دهند اتوبوس های اینجا همه ضبط های سی دی دارند تازه در بین راه آهنگهای عشقولانه هم پخش می کنند بچه ها بسیار به فکر یکدیگر می باشند و شماره شان را برای یکدیگر بلوتوث میکنند تا اگر مشکلی داشتی تماس بگیری. بچه ها بسیار مشتاق علم می باشند و برای هم عکس های علمی هم میفرستند که این عکسها بیشتر در زمینه های آناتومی بدن ، ادبیات و شعر و تحلیل کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی می باشد.

رانندگان محترم علاقه زیادی به سکه یا اسکناس پنجاه تومانی می دارند و اگر تراول هم به آنها بدهی طلب پنجاه تومانی می کنند.

بچه ها معمولا به جزوه خودشان علاقه ندارند و سعی میکنند جزوه شخص دیگری را به دفعات بگیرند و کپی بنمایند. به قول پدرم آدم در محیط دانشگاه خیلی چیزها یاد میگیرد راست می گوید مثلا یکی از چیزهایی که من فهمیده ام این است که معمولا پسرها از روی جزوه دخترها بهتر درس یاد میگیرند.

 چون الان ساعت سه نیمه شب است و من مسواک نزدم و صبح باید بروم سر کلاس باید بخوابم  پس ادامه ی داستان را بعدا تعریف می کنم

واگویه ها

در شهر بی خبر ها شاعر گذر ندارد            بیچاره شاعری که حرفش ثمر ندارد

فقط همین.....

......عشق و ده ها علامت سوال

فرهاد وشیرین ،ویس و رامین، لیلی و مجنون و.... آیا اینها همه اش قصه است؟اصلا این عشق چه جنسیه؟فرقش با دوست داشتن چیه؟مرتبه کدومشون بالاتره؟ وقتی این کلمه رو می شنوی اولین چیزی که به ذهنت می رسه چیه ؟عروسی دوستت یا فامیلت؟بقال سر کوچه؟ هم دانشگاهیت؟ ترانه معین ،ابی! رنگ قرمز؟ تا حالا یه آدم عاشق دیدی؟ یعنی قیافه اش چه جوریه؟ اصلا یه حس رو میشه توصیف کرد؟چی فکر میکنی؟ یعنی اگر تجربه اش نکنی چیزی را از دست دادی ؟چرا قضیه اینقدر جذابه که موضوع شونصد هزارتا از فیلمهای تاریخ سینما میشه؟ و چرا من تا به حال عاشق نشدم و  استاد مسعود(۱) به من میگوید باید عاشق بود؟؟

فکر می کنی توی چه مایه هایی باشه رمانتیک؟تراژدی؟درام؟ملودرام؟کمدی؟کمدی رمانتیک؟سیاه؟ آخر قصه های عاشقانه چه جوری تموم میشه ؟ عشق کجا معنی پیدا میکنه ؟وصال یا هجران؟فکر می کنی اگر لیلی و مجنون همون اول با هم ازدواج می کردند اخر داستان باز هم همین بود؟

فکر میکنی سهراب درست میگه؟ همیشه فاصله ای هست و وصل ممکن نیست

فکر میکنی ذات عشق چیه؟(غم یا شادی یا هردو مثل زندگی؟)

زخم های من همیشه از عشق است(فروغ فرخزاد)

فکر میکنی زمانه امروز هم جایی برای این حرفها هست؟(شاید باشد! )توی دنیایی که بیشتر چشم ها دروغ می گوید و هر روز از زبان خیلی ها  این حرف ها را میشنویم کسانی که سر راهمون قرار میگیرند چی؟یعنی این همون زندگی که شایسته تو هست؟ یعنی یه روز میگند یا می شنوند عاشقتم؟ بعد از مدتی یکی در موضع ضعف قرار میگیره و دوباره و دوباره و دوباره میرند دنبال یه تجربه تازه! و یا تا آخر عمر به هم عادت می کنند !زمانه مارو به این روز انداخته یا ما مقصریم؟؟؟

چگونه می شود به کسی که می رود اینسان صبور،سنگین، سرگردان فرمان ایست داد؟/..../آنها تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند /..../خطوط را رها خواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل های هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد /

فروغ فرخزاد نظر تو چیه؟(چیزی به من یاد بده)

...................

(۱)- استاد و دوست عزیز مسعود ناظم رعایا

غزل های ناب

تحفه ی ناقابل

 رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد

 اشک روانم را به دریا می دهم دریا نمی گیرد

 تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را

 دلتنگیم ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی گیرد

 با سنگ ها می گویم آن رازی که باید با تو می گفتم

 سنگین دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی گیرد؟

 ای تو پرستارشبان تلخ بیماریم! بیمارم

 عشقت چرا نبض پریشان حیاتم را نمی گیرد؟ 

****

بی هر که و هر چیز آری! بی تو اما ، نه ! که این مطرود،

 دل از بهشت خلد می گیرد دل از حوا نمی گیرد

 می آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست،

 می گیرد از من تحفه ی ناقابلم را یا نمی گیرد؟

 ****

دیگر غزل از عشق من بر آسمان ها سر نمی ساید؟

 یعنی که دیگر کار عشق از حسن تو بالا نمی گیرد؟

 ****

هر سوکه می بینم همه یاس است و سوی تو همه امید

 وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی گیرد؟

( این غزل  از کتاب باسیاوش از آتش مرحوم  حسین منزوی است)

 

 

....وکاش هنوز بچه بودیم

دل از اندوه عاری بود و پرنده ی خیال در آسمان رویا بال شادی می زد . زندگی سبز بود زیر سقف خانه مان و ما نهالی کوچک بودیم بی شاخ و برگ . ناگاه شبح بلند بلوغ از بالای سرمان گذشت و خواب سبز خردسالی هامان پژمرد. همه جا توفان شد و همه چیز پاییزی نمی خواستیم . اما با تلاطم دریایی که جزیره ای خرد در آن بودیم از آستانه بزرگسالی هم گذشتیم و شدیم یکی از صدها هزار جزیره دور افتاده از هم . که گاهی قایقی با سرنشین لبخند،مهربانی یا امید سکوتش را میشکند و گاهی همین مسافر با صورتکی می فریبدمان و زخمه ای می زند و می رود و  اینگونه است که گذر زمان زندگی را زیبا می کند

ومن اکنون به دنبال گهواره ام میگردم تا با نوازش آن قصه های از یاد رفته ی مادر را به یاد آورم به خواب روم و خوابی سبز ببینم خواب دوران زیبای کودکی. زمانی که به چیز های بی ارزش می خندیدیم و خود نمی دانستیم عمر گریه هایمان چه کوتاه و زود گذر است .

ما نمی دانستیم وقتی بزرگ می شویم دیگر نمی توانیم از مرز رویا و حقیقت بگذریم . لحظه ای روی ماه تاب بخوریم و باز مورچه خیالات خود را وزن کنیم . آن روز ها،تنها غصه ی ما نداشتن یک بادبادک رنگی بود. اما حالا غصه هامان.....

و حالاست که حق داریم بایستیم . برای یک لحظه گذر تند عمر را نظاره کنیم آهی بکشیم و آرزو کنیم کاش هنوز بچه بودیم

...گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

با تو از خویش نخواندم – که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هُرم غزلم داشته باش

که در این کوره ی احساس مذابت نکنم

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصلها حوصله سوزند. – بپرهیز - که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

هر کسی خاطره ای داشت – گرفت از من و رفت

تو بیندیش – که تا بیهده قابت نکنم

 استاد محمد علی بهمنی

...لحظه های ناب هم میگذرند

خرسند شدیم از این که امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

امروز رنگی دگر بود برایم؟!؟ انگار بود البته شاید!!

خانه ای ساخته ام که کاغذ دیواری آن برگ های چنارهای کناره ی دستک و رودخانه است و از چلچراغهای آن اشک های زلال شوق دیدار می تابد ودر آن جز تابی که  چشمان حسین (منزوی) در قاب و این شعر (که می گوید :قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود    خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود ... قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز...)که واژهایش به من زل زدند،  هیچ اسبابی نیست .

  و  اما امروز خانه ای ساخته ام بی در و پنجره ، بی دیوار اما با صفا..........

باز هم تفکراتم بوی اصالت گرفته اند بوی شراب چند ساله می دهند که باید امروز اینقدر فکرهایم را بور بزنم تا تک دل جلویم بنشیند تا غبار خاطرات را از دیروز ها بشود زودود و صبح زمستانیُ را با کرسی خاطرات گرم کرد ،

و گاهی چه بد است با خاطرات زندگی کردن

در فصل سرد سال سخن از گل های شکوفا شده با آینه و سخن از سرود های سر به فلک کشیده با صبح ،به کویری می رسد که خورشیدش عاشق سوزاندن آدم هاست . این پرستو ها فوج فوج از راه می رسند و می روند اگر کویر اینجا بر پا شده باشد ....

و آنگاه یک لحظه ی ناب رقم خواهد خورد

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب                    که معراج دل بود به درگاه مهتاب

و...میگذرد و خاطره می شود و خاطره هم چه خوب و چه بدش افسوس دارد....

یک حس زاویه دار یک لحظه ی ناب........

امروز که دوباره می نویسم با خود می اندیشم آیا کسی هست که دل به زمزمه های دلتنگی ام بسپارد ؟من امروز دوباره قلبم را در رودخانه ایمان شسته ام و دوباره گیسوان طلایی آفتاب را شانه زده ام من فرشته ها را بر سجاده ام مهمان کرده ام

 باشد که بر کویر تشنه قلبم یک بار دیگر باران عشق ببارد

برای دوستی

 

روگلدون رفاقت بپاش عطر سخاوت.....

وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی ،وقتی که پشت یک پنجره بارانی ،بی هوا،شاعر می شوی وقتی دیگر  کسی برای شنیدن جمله هایت به اندازه لحظه ای فرصت نمی گذارد کسی هست که میشود به او پناه برد کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد نگاهت را از سنگفرشهای خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن تا چه وقت می خواهی درکوره راههایی که برای خودت ساخته ای قدم برداری؟تا چه وقت میخواهی یاسهایت را به ساقه گلهای گلدانهای اتاقت پیوند بزنی؟میتوان از تاریکی ها گذشت می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت یک نفر هست یک نفر که تا خواب دوباره چشمهایتت با توست شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن. تنها با او