پرسه در اشعار ناب
گویند دواست باده نوشی؟
خرسند شدیم از اینکه امروز، رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد ، گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون، لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد برآمد آنکه خاموش ، کم داد اگر نگیرد افزون
خاموش شدیم و در خموشی ، رفتیم سراغ می فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو؟، گویند دواست باده نوشی؟
هشیار نشد مگر که مدهوش ، این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت ، این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوی تو پنهان؟ ، از خود به کجا شوی گریزان؟
بیداری دل چنین مخوابان، سخت آمده است مبخش آسان
هشیار شدیم از اینکه هستیم ، رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم ، ما باده نخورده ایم و مستیم؟!
مسجد سر راه از آن گذشتیم ، بر روی درش چنین نوشتیم
در میکده هم خدای بینی ، با مرد خدا اگر نشینی
شاعر :مسعود فردمنش